ضرب المثل ملا، خدا بد نده

ضرب المثل ملا، خدا بد نده

به افرادی می‌گویند كه بیماری خود را بیش از حد بزرگ جلوه می‌دهند.

ملا در مكتب خانه‌ای درس می‌داد و در آن شهر زندگی می‌كرد. وای به حال شاگردی كه ملا از او درس می‌پرسید و شاگرد درست جواب نمی‌داد. چوب و فلك وسط كلاس مهیا می‌شد و دانش آموز تنبل به شدیدترین شكل ممكن مورد تنبیه قرار می‌گرفت.

بعضی دانش آموزان از شدت ترس هرچه خوانده بودند با دیدن چنین صحنه‌هایی فراموش می‌كردند. همیشه همه‌ی دانش آموزان سعی می‌كردند به نحوی به دانش آموزی كه از او سؤال پرسیده شده كمك كنند تا از تنبیه احتمالی جان سالم به در برد.

fu10631

ادامه مطلب

زندگی زیباست

زندگی زیباست

وقتی چیزی را دوست ندارید وخواهان تغییر آن هستید باید هنگام دیدن تصویر آن مورد تصویری را که دوست دارید ببینید نه آن چیزی که باچشم‌ میبینید مثلا شما از ماشینتان راضی نیستید وقتی سوارش میشوید یا نگاهش میکنیدآن ماشینی راکه دوست دارید به چشم ببینید همه جزییاتش را واحساس کنید وبه دنبالش شکر گزاری برای ماشینتان وقتی رانندگی میکنید فرمان ماشین مورد علاقه تان را ببینید نه آن چیزی که در حال حاضر در دستان شماست ترکیب تصویر آن چیزی که دوست دارید همراه با شکر گزاری پیشاپیش برای آن چیز معجزه شگفت انگیز برایتان به  ارمغان می آورد.

fu10589

ادامه مطلب

متن زیبا در وصف پدر

متن زیبا در وصف پدر

باﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !

ﺑﺎﺑﺎ ﻟﺒﺎﺱ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !

ﺑﺎﺑﺎ ﮐﺘﺎﺏ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !

ﺑﺎﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !

ﺑﺎﺑﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ !

ﺑﺎﺑﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﻡ ﺑﺮﻡ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ ، ﭘﻮﻝ ﺑﺪﻩ !

ﺑﺎﺑﺎ ﭘﻮﻝ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻬﺮﯾﻪ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ !

ﺑﺎﺑﺎ !…

ﺑﺎﺑﺎ !…

ﺑﺎﺑﺎ !…

fu10632

ادامه مطلب

حکایت جالب «معلم و كودكان»

حکایت جالب «معلم و كودكان»

كودكان مكتب از درس و مشق خسته شده بودند. با هم مشورت كردند كه چگونه درس را تعطيل كنند و چند روزي از درس و كلاس راحت باشند. يكي از شاگردان كه از همه زيركتر بود گفت: فردا ما همه به نوبت به مكتب مي‌آييم و يكي يكي به استاد مي‌گوييم چرا رنگ و رويتان زرد است؟ مريض هستيد؟ وقتي همه اين حرف را بگوييم او باور مي‌كند و خيال بيماري در او زياد مي‌شود. همة شاگردان حرف اين كودك زيرك را پذيرفتند و با هم پيمان بستند كه همه در اين كار متفق باشند، و كسي خبرچيني نكند.

fun2073

ادامه مطلب

حکایت زیبای «غیبت»

حکایت زیبای «غیبت»

یاد دارم که ایام طفولیت، بسیار عبادت می‌کردم و شب را با عبادت به سر مى‌آوردم. در زهد و پرهیز جدیت داشتم. یک شب در محضر پدرم نشسته بودم و همه شب را بیدار بوده و قرآن مى‌خواندم، ولى گروهى در کنار ما خوابیده بودند، حتى بامداد براى نماز صبح برنخاستند. به پدرم گفتم: از این خفتگان یک نفر برخاست تا دور رکعت نماز بجاى آورد، به گونه‌اى در خواب غفلت فرو رفته‌اند که گویى نخوابیده‌اند بلکه مرده‌اند.

fun2110

ادامه مطلب

حکایت «شغال در خُمّ رنگ»

حکایت «شغال در خُمّ رنگ»

شغالی به درونِ خم رنگ‌آمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می‌تابید رنگها می‌درخشید و رنگارنگ می‌شد. سبز و سرخ و آبی و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتی‌ام, پیش شغالان رفت. و مغرورانه ایستاد. شغالان پرسیدند, چه شده که مغرور و شادکام هستی؟ غرورداری و از ما دوری می‌کنی؟ این تکبّر و غرور برای چیست؟ یکی از شغالان گفت: ای شغالک آیا مکر و حیله‌ای در کار داری؟ یا واقعاً پاک و زیبا شده‌ای؟ آیا قصدِ فریب مردم را داری؟

fun2011

ادامه مطلب