حکایت «شغال در خُمّ رنگ»

حکایت «شغال در خُمّ رنگ»

شغالی به درونِ خم رنگ‌آمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او می‌تابید رنگها می‌درخشید و رنگارنگ می‌شد. سبز و سرخ و آبی و زرد و. .. شغال مغرور شد و گفت من طاووس بهشتی‌ام, پیش شغالان رفت. و مغرورانه ایستاد. شغالان پرسیدند, چه شده که مغرور و شادکام هستی؟ غرورداری و از ما دوری می‌کنی؟ این تکبّر و غرور برای چیست؟ یکی از شغالان گفت: ای شغالک آیا مکر و حیله‌ای در کار داری؟ یا واقعاً پاک و زیبا شده‌ای؟ آیا قصدِ فریب مردم را داری؟

fun2011

ادامه مطلب

داستانی کوتاه از دفتر اول مثنوی

داستانی کوتاه مثنوی معنوی

مولانا یک عارف است و هر عارف قبل از اینکه به این درجه برسد باید مسلمان بوده و به درجه تسلیم و رضا رسیده باشد. مثل هر انسان مسلمان، مولانا هم در بیان داستان های رمزی از شخصیت های بزرگ دینی استفاده کرده و با استناد به احادیث مختلف، داستان های آموزنده و زیبایی را برای مخاطب بازگو می کند.

fun1892

ادامه مطلب